ماجراهای عقد داداشم قسمت اول

خرید بک لینک
امروز از اون روزهاست که نیاز دارم بنویسم.البته اگر چیز دندونگیری برای خوندن پیدا میکردم هم اوکی بود و سرم را با خوندن گرم میکردم اما فعلا چیزی ندارم.من ایام نوجوونی دفتر خاطرات مینوشتم. مفصل و زیاد. دو سه تایی سررسید پر از نوشته دارم. شاید چون همصحبت نداشتم. با پدر و مادرم صمیمی نبودم, دوست همفاز نداشتم و خواهر و برادرم هم فاصله سنیشون باهام خیلی زیاد بود.الان هنوز هم همینطوره. البته رابطهام با پدر و مادرم یک کمی بهبود پیدا کرده و باهاشون خیلی حرف میزنم. اما باز هم اون مکنونات عمیق قلبیام را نمیتونم بگم و هر وقت هم میگم پشیمون میشم. دوست صمیمی ندارم, روی همسرجان هم که اصلا در این زمینه نمیشه حساب کرد. همچنان هم فاصلهام سنیام با خواهر و برادرم زیاده. کلا توی همهی زندگیم تنها بودم و هستم.البته از تنهایی خیلی ناراضی نیستم دیگه. یعنی اینها گلایه نیست. اتفاقا خیلی هم با تنهایی خودم حال میکنم. خوب هم بلدم خودم را سرگرم کنم فقط بعضی وقتها حرفهام سرریز میکنه که میارم اینجا.چند روز پیش یک پادکستی گوش میدادم در مورد فلسفه ازدواج. کلیت موضوع برام جذابیت نداشت. یعنی موضوعش در مورد یک خانم فیلسوف بود که بابت تفکرات فلسفی در مورد ازدواج, همسرش و بچههاش را ترک کرده بود تا با یکی از دانشجوهاش ازدواج کنه. در ادامه هم با همسر سابقش و بچههاش و همسر جدیدش توی یک خونه زندگی میکرد! یک افتضاح مطلق. اما در نهایت آخرین جملهی مقاله این بود که ازدواج برای این اختراع شده که به شما یاد بده که باید تا آخر عمر تنها باشید و این تنهایی را بپذیرید(نقل به مضمون). من این حرف را خیلی قبول دارم. یعنی در مورد من همین بوده. من تا قبل از اینکه ازدواج کنم, همیشه و همیشه از تنهاییم شاکی بودم ماجراهای عقد داداشم قسمت اول...

ما را در سایت ماجراهای عقد داداشم قسمت اول دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 43 تاريخ: جمعه 30 تير 1402 ساعت: 11:31

خوب نوشتهی قبلی یه جورهایی به نظر نصفه موند.من همیشه کنجکاوم بدونم که کسانی که ازدواج آرمانی کردند چه شرایطی را در طی زمان تجربه میکنند. منظورم از ازدواج آرمانی اونهایی هست که با انتخاب خودشون, بدون هیچ اجبار و فشاری ازدواج کردند. اونهایی که همراهشون را خودشون انتخاب کردند و انتخابشون هم درست بوده و آدم درست زندگیشون را پیدا کردند. آیا اونها هم به مرور زمان از ازدواجشون دلسرد میشن؟ آیا اونها هم برای هم تکراری میشن؟ آیا برای اونها هم لحظاتی پیش میاد که دلشون بخواد فقط از هم فاصله داشته باشند؟ حقیقت اینه که من اطرافم هیچ ازدواج اینجوری ندیدم. یعنی هیچ دو نفری را ندیدم که کاملا راضی باشند. یک موردی داشتیم در بین همکلاسیها که با عشق و علاقه ازدواج کردند. برای اینکه به هم برسند خیلی جنگیدند و از دور هم خیلی برای هم مناسب بودند. من همیشه توی ذهنم اونها را مثال میزدم و بهشون غبطه میخوردم. تا اینکه شنیدم که از هم جدا شدند. واقعا شکست عشقی خوردم!یک چیزی که فکر کنم خیلی تاثیرگذاره نقش خانوادههاست. یعنی حداقل اینجا توی ایران, حتی وقتی که با طرفت خیلی مچ و هماهنگ باشی و کاملا با هم همفاز باشید, باز هم خانوادهها تاثیر خودشون را میگذارند. اکثر آدمها وقتی ازدواج میکنند هنوز از لحاظ عاطفی بالغ نشدند و تاثیر خانواده روشون خیلی زیاده. توی تجربهای که من در زندگی مشترکم داشتم, اگر تاثیر خانواده همسرجان نبود (تاثیر منفی البته, من منکر تاثیرات مثبتشون نیستم) فکر میکنم که من خیلی بیشتر میتونستم احساس بهتری نسبت به ازدواجم داشته باشم. البته ازدواج من و همسرجان اصلا مورد خوبی برای مثال زدن نیست. ما واقعا با هم همفاز نبودیم و از اول تصمیم اشتباهی بود ازدواجمون با هم. اما خوب, حالا که ماجراهای عقد داداشم قسمت اول...

ما را در سایت ماجراهای عقد داداشم قسمت اول دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 40 تاريخ: جمعه 30 تير 1402 ساعت: 11:31

بیشتر از یک ماه از تغییر ساعت کاری به 6:30 برای ما و 6:00 برای همسرجان گذشته و من هنوز نتونستم به این ساعت عادت کنم. هر روز کسر خواب دارم و به زمین و زمان فحش میدهم. واقعا حجم حماقت اینها غیرقابل باوره. خوب وقتی نمیتونید منابع را تامین کنید بیخود میکنید ساعت را تغییر نمیدهید. مگر کارمندها آدم نیستند که هر طرح احمقانهای که به ذهنتون میرسه روی ما پیاده میکنید؟ خداوندا! بچههای طفلکی هم که مثلا الان تابستونشون هست و باید بخوابند, روزها ساعت 5:30 باید بیدار بشند چون گرفتار ما هستند. تف به روح پدرتون از بالا تا پایین!به طبع کمبود خواب, اخلاقم هم حسابی شخمی هست هر روز. طی این مدت چند تا اصطکاک اساسی با همکارها پیدا کردم که اگر خود عادیم بودم زیرسبیلی در میکردم. کلا حفظ انگیزه و کیفیت کار توی این روزها خیلی سخت شده. گرمای غیر قابل تحمل سر کار هم مزید بر علته.چیزی که این روزها در همهی سطوح مدیریتی احساس میشه, اینه که خود مسئولین هم نمیدونند چه خاکی میخوان به سرشون بریزن. از یک طرف یه عده بیسواد فسیل راس امورند, بعد برای سطوح میانی هم یک عده جوون پرادعای بیسواد (نخبههای عر*زشی) را آوردن سر کار که اونها بدتر دارن گند میزنند به همه چی (نمونه اش عبد*الما*لکی و بذ*رپاش). خلاصه که اوضاع آنچنان بلبشویی هست که خدا میدونه. مملکت هم که روی هوا, هر روز یه تز و تئوری شخمی جدید از خودشون در میکنند و زندگی همه را به فنا میدهند. خلاصه که این روزها اعصاب درست و درمون ندارم و به زور قهوه خودم را میکشم در طول روز. کسی اگه خودش را دوست داشته باشه نباید دم دست من پیداش بشه :)  ماجراهای عقد داداشم قسمت اول...

ما را در سایت ماجراهای عقد داداشم قسمت اول دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 43 تاريخ: جمعه 30 تير 1402 ساعت: 11:31

امروز دوباره هوس نوشتن زده به سرم!یه وقتهایی که یه وبلاگی میخونم که از جزئیات زندگی نوشته, پیش خودم فکر میکنم که چه دفترچه خاطرات خوبی واسه خودش درست کرده و بعد غصه میخورم که خود همچین چیزی ندارم. به خصوص با این حافظه داغونی که من دارم. بعد هوس میکنم بیام اینجا بنویسم. بیشترین حسرت هم بابت فراموش کردن خاطرات کوچیکیهای بچه هاست.روزها با شلوغی تمام دارند میگذرند. از اول امسال روی دور تند بودیم انگار.معضلات سلامتی که از اول اسفند پارسال شروع شده بود, انواع و اقسام ویروسها و غیره با قدرت کار خودشون را ادامه دادند. کل فروردین را درگیر ویروس گلاب به روتون بودیم و من خودم حسابی معده ام ناراحت بود. از اول اردیبهشت هم که ناغافل کمرم گرفت گرفتنی. تازه یک هفته است که کامل بهبود پیدا کرده و میتونم راست راه برم. دو هفته تمام دولا دولا راه میرفتم و چون توی شلوغی شدید کار بود حتی یک روز هم مرخصی نتونستم بگیرم. تازه بعدش هم تعطیلات عید فطر بود و از قبل برنامه ریخته بودیم بریم یزد. هر چی سعی کردم از زیرش در برم نشد و بیشتر دلم نیومد. به خاطر مامان بابا و بچهها. البته تهش آدم سختیها از یادش میره و خاطرات خوب از این تجربهها براش میمونه اما من خیلی سختم بود این سفر. واقعا به استراحت نیاز داشتم. پسرک هم اوضاع درسش دراماتیک بود و بعد از این سفر خرابتر شد و هم از مدرسه و هم از کلاس زبان تذکر جدی دریافت کرد. اما رفتیم دیگه.آخر خرداد هم قراره بریم همدان. عروسی یکی از اقوام. تا حالا نرفتم من. اما خوب باز الان زمانش مناسبتره. هم مدرسه تموم شده و هم من سرم خلوتتره. انشالله که خوش میگذره.اندر احوالات پسرک و پسرچه هم اوضاع پیچیده است. پسرک در آستانه بلوغ و نوجوانی قرار گرفته. دچار دو گان ماجراهای عقد داداشم قسمت اول...

ما را در سایت ماجراهای عقد داداشم قسمت اول دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 47 تاريخ: شنبه 3 تير 1402 ساعت: 14:51

مدرسه پسرک تا کلاس سوم بیشتر نداشت و برای پایههای بعد باید یک شعبه دیگر میرفتیم. شعبههای دیگر خیلی از ما دور بود. ضمن اینکه امسال یک عالمه مشکلات حاشیهای داشتیم که حس من میگفت به خاطر مدرسه غیرانتفاعی هست. البته که مطمئنم که مدارس دولتی هم چندان بیحاشیه نیستند اما اینکه شما رقم بسیار بالایی, معادل کل رقمی که سالیانه میتونی پسانداز کنی را بدی بالای شهریه مدرسه و بعد درگیر چرت و پرتهای خالهزنکی مادرهای مدرسه بشی و بچهات گرفتار قلدری بشه و تازه وسایل بچه هم به نحو هدفدار و تابلویی گم (دزدیده) بشه و .... واقعا برام قابل قبول نبود. ضمن اینکه همسر جان هم حسابی پافشاری میکرد که میخوام بچه را منتقل کنم مدرسه دولتی و یک جورهایی مد شده این موضوع توی ادارهشون. به نظر من تصمیمگیری در مورد اینکه بچه را چه جور مدرسهای بنویسی یک معادلهی چندین مجهولیه. از شرایط خودت و بچه و مدرسه بگیر تا اوضاع احوال جامعه و وضعیت محل سکونت. در مورد مدارس محل سکونت خودمون, من مطمئن بودم که دلم نمیخواد بچهام مدارس اطراف را بره. این برداشت را از وقتهایی که پارک میریم داشتم. اینکه اصلا نمیتونه تعامل درست و حسابی با بچههای دور و بر خودمون داشته باشه. اگر به انتخاب خودم بود, ترجیح میدادم پسرک یک مدرسه غیرانتفاعی خلوت محلی بره. جایی که خیلی دور و برش شلوغ نباشه و سطح هیجانانت و محرکها هم پایین باشه. مدرسه هم خیلی اصراری به کارهای درسی فوقبرنامه سنگین نداشته باشه. پسرک باهوشه. خارقالعاده نیست یا تیزهوش ولی هوش متوسط رو به بالا داره. سطح بالای استرسی که داره عملکردش را مختل میکنه و بعضی وقتها دچار عدم تمرکز میکندش. ضمن اینکه خودانگیختگی هم نداره. یعنی اگر به حال خودش رهاش کنی, خودکار ک ماجراهای عقد داداشم قسمت اول...

ما را در سایت ماجراهای عقد داداشم قسمت اول دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 48 تاريخ: شنبه 3 تير 1402 ساعت: 14:51

دیروز به دلیلی یکی از پستهای قدیمی وبلاگم را خوندم. بسیار مذهبی و روحانی نوشته بودم.چقدر تغییر کردم. به چه سرعتی. چی شد؟ خودم هم نمیدونم. مدتهاست دارم تمام تلاش خودم را میکنم که تمامی تفکرات غیرمنطقی و غیر علمی را کنار بگذارم. الان دیگه رسیدم به اینکه بیخیال سردی و گرمی غذا بشم! :) اما خوب یک سری از افکار و اعتقادات رسوخ کرده کاملا. نمیشه آدم کامل بگذاره کنار. مگر اینکه یک تغییر خیلی شدیدی توی طرز فکرت اتفاق بیفته.گاهی وقتها به اونهایی که سفت و سخت به اعتقاداتشون چسبیدند و هیچ وقت زیر سوالش نمیبرند حسودیم میشه. خیلی آرامش دارند توی زندگی. همیشه دستآویزی دارند که بهش آویزون بشوند.این روزها همش دارم مغزم را مشغول نگه میدارم که فکر نکنه تا خستگی و استرس را حس نکنه. همه چیز سریع و روی دور تنده و من وقت ندارم عمیق بشم. همه چیز در سطح طی میشه. برای محافظت از خودت خوبه اما بعضی وقتها آدم احساس میکنه حقایق امور از دستش دررفته. یه جورهایی دلم برای کند گذشتن زمان در ایام قرنطینه کرونا تنگ شده. فکر کردن و سر صبر تجزیه و تحلیل کردن کمک کرد کلی از گرههای روحم را باز کنم. اینطوری روزها را تند تند گذروندن فقط آدم را در سطح نگه میداره. ماجراهای عقد داداشم قسمت اول...

ما را در سایت ماجراهای عقد داداشم قسمت اول دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 46 تاريخ: شنبه 3 تير 1402 ساعت: 14:51

صفحه بندی